X
تبلیغات
معشوقه ای برای یک شب

































معشوقه ای برای یک شب

آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش . . .

 

من فقط نماینده ی هزارانی هستم که

 

 نمی توانند بگویند ....

 

* اگر خواستی لینکم کن .... وبتو میبینم من هم اگر خوشم اومد لینک میکنم ...

نیازی نیست پیشنهاد بدی.

 

تاريخ چهارشنبه 1390/05/12سـاعت 19:56 نويسنده افسون| |

 

دلیل خط خطی کردن هایم چیست ....

سلام....

خسته شدم از این دنیای پر از سکوت . خسته شدم از تنهایی تنهایی تنهایی تنهایی . . . لحظه های خالی منو هیچ چیزی بجز تنهایی و چند نخ سیگار پر نمیکنه . مارتینی هم بد نیست . . . اما چند وقته اونم گذاشتم کنار . . .

باز کردن این وبلاگ امید داد برای یک شروع تازه . . . پس بهم خورده نگیر برای نوشتن . مینویسم تا تهی بشم از افسوسهای بی نهایت .... 

 

تاريخ دوشنبه 1390/05/10سـاعت 14:31 نويسنده افسون| |

 

 خسته و درمونده ام . . . تمام دنیام رو سرم خراب شد . من اگه تن به این ذلت دادم ، من اگه افتادم تو این راه و موندم فقط برای تنها بازمانده ی بیگناه خانوادم بود . برای برادر کوچیکی که امروز توی روم ایستاد و گفت پولای تو حرومه، من پولی که از راه ...( اسمشو نگفت .سرشو برگردوند و با اشک گفت: ) نمیخوام . برادر کوچولوی من بزرگ شده بود .... اون روزی که شروع کردم ، تنها امید من خوشبختی اون بود . من که دود شده ی خدایی بودم ....اما اون حق زندگی داشت . حالا بعد از این همه مدت . . . بعد از اینکه با اینهمه کثافت تر از خودم موندم و سوختم . . . چی دارم ؟ هیچی ... فقط تنی که هر دفه تو ایینه نگاهش میکنم چندشم میشه  که دست چند نفر بهش خورده ، موهای پر پشتی که حالم ازشون بهم میخوره چون حساب دستهایی که توشون حرکت کرده از دستم رفته ... میدونی چی سخته ؟ اینکه زیر دوش انقدر خودتو بشوری اما فکر کنی هنوز کثیفی... کثافت تک تک سلولهاتو محاصره کرده ... امشب مینویسم ... تا خود صبح . چون با اینهمه دوست هیچ کسی نیست که بشه باهاش درد و دل کرد ، با اونا فقط باید .... چی بگم که نگفتنم بهتره ....

تاريخ یکشنبه 1390/05/09سـاعت 11:0 نويسنده افسون| |

من معشوقه ات میشوم .

فقط برای یک شـــــــــــــــــــــــــــــــــب

بوسه هایم را دیوانه وار حواله ات میکنم ، و تنم را پیشکشت .

اما تو چه میدانی پشت هر لبخندم هزاران بغض . اشک و آه خفته است.

من باکره بودنم را آن شب که با پیر مردی خوابیدم از دست ندادم .

من زمانی زن شدم که احساساتم را به پای ..... ریختم .

تویی که ارضا شدن را فقط با آلتت فهمیده ای و شهوت ، به منی که عشق را با تک تک سلولهای وجودم

تجربه کرده ام برچسب هرزگی نزن  .

تاريخ یکشنبه 1391/11/29سـاعت 16:12 نويسنده افسون| |

این روزها بهانه ای شده ای برای اشک ها و لبخند هایم . . .

انسانها چه ساده "هست " خود را به "نیست" گره میزنند

تاريخ دوشنبه 1391/10/11سـاعت 21:33 نويسنده افسون| |

 من برگشتم :))))))

دلم برای همه یه ذره شده بود . اما این مدت خیلی در گیر بودم .

_____________________________________________ - - - - -

دوسش دارم . 3 ماه باهاش بودم تا اینکه بهم گفت چند ماه پیش از زنش جدا شده .

نمیفهممش ....  با همه مردهایی که تا به حال دیدم فرق داره . با اینکه سنی نداره ، فقط 24 سالشه

اما خیلی پختش . خیلیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اما از نظر احساسی همیشه باهام نیست . :(

من دوست دارم تک پر باشم . اما انگار برای اون زیاد اهمیتی نداره .

دوست دارم هر روز ببینمش ، اما اون یه جورایی میپیچونه . شاید هفته ای 1 بار و همش درگیری و کار

رو بهونه میکنه .

از چشاش میخونه دو دوزه باز و کلک نیس ... اما چه کنم ... :(

ببخشید بچه ها که انقدر بهم ریختم . این روزا داغونم . از پراکنده نویسیم عذر میخوام :(

شاید یه فرصت بهتر تمام ماجرا رو براتون گفتم .

:(


تاريخ دوشنبه 1391/10/11سـاعت 21:30 نويسنده افسون| |

 

 منه عوضی عاشق شدم .... واااااااااااای .... خدایا چرا .....

میترسم اینم مثل بقیه باشه .

میترسم تعریفاش ُ حرفاش همه و همه چند روزه باشه .....

خدایا ؟ .....

هنوزم میشنوی .... ؟؟؟؟؟

 

تاريخ سه شنبه 1391/01/22سـاعت 23:18 نويسنده افسون| |

 

امشب شب غوغا ست .....

سالگرد اولین شب هرزگی .....

و مثل همیشه ستار ه های آرزو و امیدم

تاریکی بستر تو را در همان اتاق دنج قدیمی میخواهد ......

دلم برای عطر وجودت غنج میرود ...... با تو ام !

اگر امشب ببینمت .........

 اگر شماره ای که از دیگری گرفتم صدای تو را داشته باشد .......

دوباره با تو میمانم ....

وعده گاهمان همان اتاقک قدیمی .....

فقط تو بیا ..... حتی برای زود رفتنت اعتراضی نمیکنم .

اندکی با بدنم خوش باش و برو .....

و من در ذهنم پس از رفتنت از کوچکترین صدایت هزاران خاطره میسازم ......

 

تاريخ چهارشنبه 1391/01/16سـاعت 14:46 نويسنده افسون| |


کاش می شد خاطرات را فراموش کرد .....

خواب....

سیگار ....

مارتینی ...

قرص .....

هم     آغوشی .....

نه ..... نمی شود ...... هیچکدام اولین بوسه ی تو را از یادم محو نمیکند .....

بیچاره خاطرات در به درم



تاريخ جمعه 1390/11/28سـاعت 18:4 نويسنده افسون| |

 

 

تو با سيگارت هم عشق بازي مي كني

 

بيچاره احساس من

 

تاريخ یکشنبه 1390/11/23سـاعت 17:52 نويسنده افسون| |

 

خودش را به نفهمیدن میزند .....

 

وقتی کسی دلتنگی نگاهم را نفهمید..... سکوت میکنم

تا شاید سکوت دیواره ی بی تفاوتی آنها را از هم بپاشاند

و دل خوش باشم به اینکه میتوان بی خیالی انسانها را با بی خبریشان طاق زد

 

تاريخ یکشنبه 1390/11/23سـاعت 17:51 نويسنده افسون| |

 

دلتنگ تو ام ....

 

می گویند دلتنگی شاخ و دم ندارد

و من امروز به اندازه ی تک تک ثانیه های عمرم دلتنگ تو ام

به اندازه ای که گفتنش در کلام نمی گنجد

 

تاريخ یکشنبه 1390/11/23سـاعت 17:50 نويسنده افسون| |


مردم كشور من با نفرت بيشتري به صحنه ي بوسيدن دو عاشق نگاه ميكنند تا صحنه ي اعدام يك انسان .... عحب قصه اي ست ماجراي بيسوادي و سنت . ( دكتر شريعتي )

تاريخ سه شنبه 1390/10/20سـاعت 23:29 نويسنده افسون| |


فاح شه را خدا فا ح شه نكرد . آنان كه در شهر نان تقسيم ميكردند،او را لنگ نان گذاشتند تا هر وقت لنگ هم آغوشي ماندند او را به ناني بخرند .  

يكي از دوستان فرستاده بود.

تاريخ سه شنبه 1390/10/20سـاعت 23:27 نويسنده افسون| |


يكي از دوستان مطلبي دراختيارم گذاشت كه عاشقش شدم .... مي نويسم تا شما هم نظري بديد .


قوي ترين زن جهان هم که باشي...


وقت هايي هست ...


که دستي بايد لمس ات کند...

تني ...


تنت را داغ کند...

و لبي...


طعم لبت را بچشد ...

مستقل ترين زن جهان هم که باشي...


وقت هايي هست...

که دلت پر ميزند براي کسي که برسد و بخواهد...


که آرام رانندگي کني ...

و شام ات را نخورده روي ميز نگذاري و بروي...

مسافرترين زن دنيا هم ...


دست خطي مي خواهد که بنويسد برايش...

" زود برگرد "...


طاقت دوري ات را ندارم...


تاريخ جمعه 1390/09/18سـاعت 20:36 نويسنده افسون| |

من هم یک زنم ..... دلم پر میزند برای آغوشی پر از ش ه و ت و لبریز از عشق ....

 من هم زنم و گاه دلم میخواهد هم آغ و ش ی کنم بی مزد و منت .... هم آ غو شی دو عاشق .....

 مگر نمیشود من هم عاشق شوم ..... تو بگو ..... حق ندارم ، که مرا اینگونه پس میزنی به جرم گذشته ای که میخواستم به فراموشی بسپارمش؟

من و تو وجوه مشترکمان فقط در همان چند هفته خلاصه بود .... و تو امروز تنوع میخواهی و آغوش دیگری و لبهای شیرینتری ....

مگر من برای داشتنت درد ها را متحمل نشدم ..... به خدا حقم این نبود ..... تو بگو ....

 

تاريخ سه شنبه 1390/08/03سـاعت 11:33 نويسنده افسون| |

 

تنت را که لمس میکنم

غنچه ی پ س ت ا ن هایم میشکفد

هرم نفسهایت تنها نیاز شکوفایی است

تاريخ دوشنبه 1390/06/21سـاعت 2:33 نويسنده افسون| |

 

خسته شدم از بی خوابی .....

 

امشب بسترم در هیاهوی جنگی نابرابر درگیر است .....

یک طرف غریزه ای که تو را فریاد میزند .....و یک طرف تویی که نیستی .....

یک طرف نگاه شهوت آلودی که گرمی تنت را میخواهد و یک طرف تویی که نیستی ....

یک طرف قلبی که هیجان هم آغوشی با تو را طلب میکند و یک طرف تویی که .....

 

 

تاريخ شنبه 1390/06/05سـاعت 21:15 نويسنده افسون| |

 

می گویند دیوانه ام :

     چون مثل آنها قبله نمیشناسم وقبله ام همان سویی است که نگاهت میچرخد .....

میگویند احمق :

نگاهش دیگری را گرفته ..... به دیگری نگاه میکنم ..... لبخند میزنم ..... با جسارتی باور نکردنی میگویم :

حتما فرشته ایست بی همتا .... وقتی نگاه او را به سوی خود میکشد یعنی قابل ستایش است ....

می گویند دیوانه ام :

چون دوست دارم هوایی را که بازدمت در آن معلق است .....

میگویند بی وجود ..... هوایش پراست از شهوتی که برای دیگری بالا زده..... لبخندی تلخ میزنم .....

با اعتماد میگویم : حتما شهوت انگیز است که دلش را به سوی خود میبرد  ..... و من او را بخاطر خود دوست دارم .....

می گویند دیوانه ام :

چون مثل انها اسیر عطرهای مارکدار نیستم .... من بیهوش عطر تو ام .... عطر ناب تنت .... وقتی دوش میگری دوست دارم قربانی وجودت شوم

میگویند خوش خیال

با دیگری است ..... من باز هم لبخند میزنم و هیچ نمیگویم ...... هیچ .......

من از دیوانه بودن نمیترسم......

تاريخ چهارشنبه 1390/06/02سـاعت 21:47 نويسنده افسون| |

 

 نظر یکی از دوستان  :

هرچند دلم رو شکوند ..... اما احترام میذارم به آزادی بیان انسانها

نمی دونم چی بگم درک می کنم می خوای تنهایتو فریاد بزنی اما به خدا اینجا جاش نیست...
به هزار زبون هم که بگی از سر اجبار این کارو می کنی باور نمی کنم تو معتاد شدی به خودفروشی اینو باور کن...
هنوز هم خسته نشدی از این کار فقط شعار میدی چون اگر شعار نبود تکانی به خودت می دادی ... شرایطی بدتر از تو رو تو زندگیم تجربه کردم اما...
به خودت بیا و یه کمی به کامنت های دیگران نگاه کن ... حالت بهم نخورد از این همه ترحم؟ از این همه نگاه کثیف؟ از این همه آدم که بهت میگن آخی نازی و بعد تو دلشون میگن فاحشه ی بدبخت؟
بشکن این نقاب و...

 

 

تاريخ یکشنبه 1390/05/16سـاعت 13:18 نويسنده افسون| |

 

به جون عزیزم نیومدم تو نت برای بازار یابی .....

آقایی که دنبال زن صیغه ای میگردی

یا شمایی که داری دنبال گمشده ی وجودت

 میگردی...........

 بابا ..... بفهمید .....

 خواهش میکنم ......

من اگر دنبالش بودم که وقتمو اینجا تلف نمیکردم

تاريخ پنجشنبه 1390/05/13سـاعت 17:7 نويسنده افسون| |

 

 

   خیال ممنوع  

بدنت را عریان کن

بگذار پوست برنزه ام گرمی تنت را به جان بکشد ....

 نفسهای داغت را دوست دارم... جریان خونم را سریع میکند...به آتش میکشدم.... نفسهایم را به شماره می اندازد....چشمانم را خمار میکند . . .

دوست دارم تمام انرژی باقی مانده  ام را فریاد کنم..... از منشی ات میترسم....

لبهایت را دوست دارم .... طعم بهشت میدهد .... تنگ در آغوش گرفتنت را....

چشمهایم را میبندم.... پلک میگشایم....

بازهم تو نیستی و صورتک غریبه ای که با حسی جهنمی نگاهم میکند....

حالت تعوع میگرم.....

کاش خودت بودی.... خیال و رویا بس نیست؟

 

تاريخ پنجشنبه 1390/05/13سـاعت 16:47 نويسنده افسون| |

 

بازهم آمدم ...

باز هم منم .... وصله ی ناجور اجتماع و وصله ی جور امشب تو....

از چشمهایت میخوانم ... نترس .... نمیروم ....گدازه های وجودت را با تکه های یخ زده ی قلبم آرام می کنم.

تنت را لمس میکنم....عطشت را میخوابانم . . . زمزمه هایت را گوش میدهم ...وجودم را به تو می سپارم ....

امشب به حراج رفتم و تو خریداری. . . پس جنس مال توست ...کرایه اش را بده تقدیمت میکنم . ..
ببخشید قربان !!! در چه زرورقی می پسندید؟ .... قرمز یا بنفش..... حریر یا .....

شاید بدون زرورق می پسندید؟ . . .

آری به هدف زدم.... پس جنس برهنه تقدیم تو باد ..... مشتری دیگری نبود ؟

 

تاريخ پنجشنبه 1390/05/13سـاعت 0:43 نويسنده افسون| |

 

  فقط باید آه کشید به حرمت لحظات مرده

دلم می سوزد .... برای تمام ثانیه هایی که در چاه انتظار غرقشان کردم .... دلم می سوزد برای روحی که ندانسته در اعماق دره ای مدفون شده گم شد .... دلم میسوزد برای تمامی آه و حسرت های برآمده از قلبم ؟ میدانی چرا ؟ چون هیچ شیشه ای نبود تا درد تنهایی آه مرا در خود ثبت کند ... دلم برای دلم می سوزد ... برای آتش گرفتنش ...

دلم برای کالبدهای خودخواه و سرگردان این ایستگاه یک طرفه می سوزد ....

کاش خارکن پبر این بیابان گمنام ریشه شان را می سوزاند ... که ریشه ام را سوزاندند

 

تاريخ پنجشنبه 1390/05/13سـاعت 0:12 نويسنده افسون| |

 

گذری به نوشته های خاک خورده ی گذشته

خط چشمهایم را شسته ..... صورتم را پرکرده از رودهایی به رنگ عزا .... اشک هایم را می گویم.....تمام تنم درد میکند..... سیاه و کبود است....عضلانم بسته .... لبم زخم شده....

انسان روانی دیدی ؟ من امشب چندتایی دیدم ..... که مثل گله ی گاوهای وحشی حمله کردند ...

روانی نبود .... حیوان بود...... این هم اضافه کاری . . .

اضافه کاری.....

کجایند آنها که میگویند ف - ا - ح - ش – ه ها برای ارضای خود تن به ذلت میدهند ....

بیایید .... تنم را ببینید.... لکه های کبود را ببنید .... زخمهای تنم را ببینید .... چشمهایتان را وا کنید .... کور که نیستید .....

باز هم بگویید .....

تف به همه تان ...... تف به غیرت آن سگهای مرد نما

 

تاريخ پنجشنبه 1390/05/13سـاعت 0:8 نويسنده افسون| |

 

کمی انصاف بد نیست.....

 

قصه ی شکوفه های بهار و عطر مست کنندشان تکراری است....

چرا کسی از درختان برهنه ی زمستان یاد نمی کند .....

که عریانی خویش را می دهند تا سردی زمستان را در خود حل کنند و بنفشه ها را به قدوم پر تفاخر بهارر هدیه دهند .....

چرا ............................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تاريخ چهارشنبه 1390/05/12سـاعت 15:23 نويسنده افسون| |

 

 

گذری به نوشته های خاک خورده ی ماهها پیش.....

باز هم زنک همسایه با آن چشمهای درشت و قورباغه ای اش زاغ سیاهم را چوب میزند ...چادرش را زیر کمرش جمع میکند و از نوک پا تا فرق سرم را از نظر میگذراند .... چه توانایی دارد .... خسته نشد از سرک کشیدن در زندگی ام ؟ خودم را دلداری میدهم . . . تا چند صباح دیگر به محله ای بالاتر میروم و از شر این موشهای مزاحم خلاص میشوم ... ردیف کنار دیوار نشسته اند . . . کسی نیست مشخص کند من فاح. .ه ام  یا این زنکان بیکاره ای که حتی در چهاردیواری خانه هم آرامشم را دزدیه اند ؟

باید از اینجا بروم ... نیاز به اضافه کاری دارم ....

پوزخند می زنم .... اضافه کاری .... 

 

 

تاريخ سه شنبه 1390/05/11سـاعت 15:52 نويسنده افسون| |

 

بازهم آمدم

باز هم منم .... وصله ی ناجور اجتماع و وصله ی جور امشب تو....

از چشمهایت میخوانم ... نترس .... نمیروم ....گدازه های وجودت را با تکه های یخ زده ی قلبم آرام می کنم.

تنت را لمس میکنم....عطشت را میخوابانم . . . زمزمه هایت را گوش میدهم ...وجودم را به تو می سپارم ....

امشب به حراج رفتم و تو خریداری. . . پس جنس مال توست ...کرایه اش را بده تقدیمت میکنم . .. ببخشید قربان ! در چه زرورقی بپیچمش ؟ .... قرمز دوست دارید یا مشکی ؟ حریر باشد یا چرم یا . . . .ویا شاید بی زرورقش را میپسندید . . . آری به هدف زدم ....

جنس برهنه تقدیم تو باد

خریدار دیگری نبود ؟

 

 

تاريخ سه شنبه 1390/05/11سـاعت 15:46 نويسنده افسون| |

MiSs-A